شاید البته شاید این آخرین نوشته من در وبلاگ موسائی باشه. گفتم شاید !!!
دلیلش هم اینه که به واسته یاری خدا تونستم سایت خودم رو راه اندازی کنم. اسم سایتم رو هم گذاشتم شادیسم . ( شادیسم که یک لغت ابداعی توست خودمه به معنای گروهیه که شادی رکن اصلی اوناست. )
شادیسم یک سایت جامع هست که شامل بخش های متعددیه. منتها فعلا سایت مادر و سایت انجمن های شادیسم راه افتاده. در شادیسم من در کنار هدف های که داشتم رو آوردم به ترویج شادی های سالم. خیلی هم خوشحال می شم اگه تمامیه دوستانم رو در سایت خودم ببینم. برای عضو شدن در انجمن شادیسم می تونید روی این لینک کلیک کنید :
این روز ها من درگیر راه اندازی سایتم بودم. و دارم روز به روز امکاناتش رو بیشتر می کنم. در قسمت انجمن های شادیسم هر فردی می تونه عضو بشه و به تبادل نظر و بحث پیرامون مطالب بپردازه، و یا مطلب مورد نظرش رو راه اندازی کنه تا دیگران هم بتونند در مورد اون موضوع نظر بدند.
ایده هایی هم برای دوستانم دارم ، که اگه مایل باشند سایت زیر مجموعه ای بهشون میدم با فضای نامحدود برای ایجاد سایت های خودشون. فقط برای این مورد دوستانی که در پیوند های من حضور دارند به من یک میل بزنند تا من براشون این امکان رو ایجاد کنم تا سایت خودشون رو با استفاده از سایت مادر که همون شادیسمه تحت نظارت کامل خودشون راه اندازی کنند.
برای این کار با این ایمیل تماس بگیرید :
راستش می خواستم تمام وبلاگ های خودم رو ببندم. اما تصمیم گرفتم تمام وبلاگ هام اطلاع بدم که دوستانم در صورت تمایل به سایتم بیان.
در پایان از همه دوستانم دعوت می کنم که به انجمن های شادیسم یک سری بزنن. چون حضورشون برای من نیرو بخش خواهد بود.
یا حق...
فعلا فقط در حال خوندن درسم و می خوام امتحانات رو پشت سر بذارم. باید همه رو پاس کنم تا بتونم دوباره بیام اینجا.
پس فعلا تا بعد امتحانات بدروود. ![]()
اینبار ترانه تیتراژ یک برنامه خیلی معروف رو براتون میذارم.
ترانه علی کوچولو
براي دريافت اين ترانه بر روي لينك زير كليك كنيد.
>>>>>>> علي كوچولو <<<<<<<
اميدوارم از سري مطالب خوشتون بياد.
اي رخت چون خلد و لعلت سلسبيل سلسبيلت كرده جان و دل سبيل
سبز پوشان خطت بر گرد لب همچو مورانند گرد سلسبيل
ناوك چشم تو در هر گوشهاي همچو من افتاده دارد صد قتيل
يا رب اين آتش كه در جان منست سرد كن ز انسان كه كردي بر خليل
من نمييابم مجال اي دوستان گر چه دارد او جمالي بس جميل
پاي ما لنگست و منزل بس دراز دست ما كوتاه و خرما بر نخيل
حافظ از سر پنجهي عشق نگار همچو مور افتاده شد در پاي پيل
شاه عالم را بقاء و عز و ناز باد و هر چيزي كه باشد زين قبيل
........................................................................................................حافظ

یه روز توی اتوبوس گفتم یکم به مغزم فشار بیارم، اما نمی شد. خوب همش حواسم به بیرون از پنجره پرت می شد. هر کاری می کردم که حواسم به کار خودم باشه چشمم می چرخید سمته پنجره و منظره هایی که به سرعت عبور می کردند.
یه روز توی دانشگاه سر کلاس می خواستم شعر بگم . اما اونجا هم دیدم صدای استاد رو مغزم راه میره، تازه از اون مهم تر حرف های استاد رو متوجه نمی شدم. خوب نتیجه معلوم بود دیگه. هم اینکه نمی
تونستم شعر بگم و هم این که آخر ترم گل می کاشتم.
روز بعد توی محوطه دانشگاه خواستم شعر بگم . اما اونجا هم هر کدوم از هم ترمی هام که میومد یه چیزی می گفت. یکی می گفت : شاعری هم شد کار ؟ یکی دیگه می گفت : همین مونده بود تو هم شاعر بشی ! و ... . خوب فقط این چیزا نبود که، از تیکه و متلک تا عقاید خودشون رو به من تحمیل می کردند.
توی یه فضای طبیعی هم که عرفان و افکار معنوی همچین به سراغم میاد که دیگه به هیچ چیزی بجز : خالقم و خودم و اطرافم فکر می کنم. خوب با این اوصاف معلومه که دیگه جایی نمی مونه برای فکر کردن به شعر و شاعری !
اما یک بار توی همین شلوغی ها یه چیزایی میزنه به ذهنم که در فهم خودم خیلی پر معنا و زیباست . اما دریغ که اون موقع یا چیزی برای نوشتن دم دستم نیست یا نمی تونستم بنویسم. دیگه چی بشه که یه جوری یادداشت برداری کنم و ... . تازه از تعداد بالایی از این گفته ها یکی رو انتخاب کنم برا موسائی.
در اینجا هم با این همه داستان تعریف کردن می خواستم بگم که کار شاعر ها هم سخته و روحیات خودش رو می خواد.
و یک تشکر خشک خالی هم شده از این دوستان انجام بدم.
امیدوارم چیزایی که در شعر ها می گید به نوعی آموزش مطالب به مردم عام باشه.
پیروز و موفق باشید.