موسائي
... خدا در انسان خرد و اندیشه را آفرید و آن را عامل موفقیت و شکست او قرار داد ...
|
|
|
نوشته شده در تاريخ 88/09/04 توسط رضا موسائی
|
چه جمله معروفی : " سیگار عامل اصلی سرطان و برای سلامت زیان آور است ". این یه داستان ساده است. چیزی که خودمون می دونیم ضرر داره ولی باز استفاده می کنیم. دلیلش چیه ؟ برای چی ؟ یکی می گه : بهم آرامش میده،
خوب عزیز من کمی درباره این سیگار بدون. چی میشه ؟ به قول امروزی و خودمونیش : بی خیال !
ادامه تصاویر رو هم در ادامه مطالب ببین که یکم متنبه بشی. ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ 88/09/03 توسط رضا موسائی
|
در وبلاگ یکی از دوستان در مورد تغییر رنگ اجباری انار و لزوم تایید اصل بودنش گفته شده. با این مثال که اناری که در همه جای دنیا به رنگ سرخ شناخته میشه رو یکی رنگ بنفش بزنه و به شما بده و شما مجبور باشی که بگی این همون انار سرخ قبلیه. به همین علت گفتم یه توضیحاتی در مورد تغییر رنگ بدم. بگم که چرا رنگ بنفش همون رنگ سرخ باید محسوب بشه.
+++++++++++++++++++++++++++++++++ دین یا کیش یا طریقت یا شریعت، مجموعهای از معارف، عقاید، باورها و قانونها و دستورهایی برای راهنمایی و پرورش انسان و پیشبرد او به سوی تکامل و رستگاری است. این تعریف کلی از دین بود. اهمیت دین پیوند دین و انسان، پیوندی دیرین و پایدار بوده، اما این رابطه، در گذر زمان چه در وجه فردی دین و چه در بعد اجتماعی آن، همواره دستخوش تغییرات چشمگیری شدهاست. هرچند دین نقش و عملکردی همواره یکسان نداشته، اما از نخستین جوامع انسانی تا امروز، عنصری اساسی و بنیادین از هر اجتماع انسانی را تشکیل داده و یکی از اصلیترین محورهای صف بندیها و دسته بندیها در درون جوامع یا تمایز ملل از یکدیگر بودهاست. در جهان امروز نیز، به رغم همه اختلاف نظرها، مجادلات و مبارزات، مباحث و تفسیرهای متفاوتی که از ماهیت و وظایف دین به دست داده شده، به نظر نمیرسد که از اهمیت و میزان گسترش و حضور آن در حوزههای خصوصی و عمومی زندگی بشری کاسته شده باشد. مذهب، عامل احساس هویت +++++++++++++++++++++++++++++++++ با توجه به مطالبی که در بالا براتون انتخاب کردم از دانشنامه ویکی پدیا خودتون هم با کمی فکر می تونید به این نتیجه برسید که دین به دلیل اهمیتی که برای هر جامعه داره همیشه بازیچه دست قدرتمندان اون جامعه قرار می گیره. یا به قول دوستمون : " این انار بنفش همون انار قرمز خواهد شد " پی نوشت شده از وبلاگ یکی از دوستان نوشته شده در تاريخ 88/09/02 توسط رضا موسائی
|
آقای الف داشت از کاری که بهش سپرده بودند بر می گشت. همکارش یعنی آقای ب هم رفته بود یه جای دیگه برای انجام یک کار که بهش محول شده بود . آقای الف اومد و یه سرکی به دفتر کشید و اوضاع رو خوب وارسی کرد، معلوم بود که راضی شده بود از اینکه کسی نیست، اومد پیش رئیس و شروع کرد به خود شیرینی و شوخی های لوس و بی مزه. رئیس هم که مثل همیشه با همه می گفت و می خندید ( البته فقط در زمان های بی کاری ) با شنیدن شوخی های بی مزه اون فرد خندید که مثلا چه با نمک و هر هر و کر کر ...
کم کم موضوع رو کشوند به کار و ایراد گرفت از اوضاع و نوع کار کردن همکاراش، مخصوصا آقای ب که تیکه هاش بیشتر نسیب اون می شد. متاسفانه آقای رئیس با تمام جذبه و دقتی که در کار داشت تو کارهای ریز اصلا اطلاعاتی نداشت. و همین مسئله باعث شد که دیدش نسبت به آقای ب عوض بشه. همچنان بحث های آقای الف با رئیس و گفتن ایراد های آقای ب ادامه داشت که آقای ب هم سر رسید. ناگهان آقای الف شروع کرد به شوخی از آقای ب و هندونه گذاشتن زیر بغل آقای ب . آقای ب هم از همه جا بی خبر رفت که بشینه روی صندلی که رئیس بهش گیر داد، گیر داد و نمیذاشت آقای ب توضیحی بده. و آقای ب هم که کمبی خوددار بود چیزی نگفت و آقایون الف و ب رفتن تو اتاقشون. آقای الف شروع کرد از رئیس بد گفتن و دلداری آقای ب ... داستان بالا واقعیت داشت. من هم این داستان رو خیلی خلاصه کردم و نخواستم که داستان نویسی کرده باشم. چقدر بدم میاد از آدم های اینجوری. کسایی که جلوت تعریفت رو می کنند و پشت سرت ازت بدگویی می کنند. انصافا من نمیدونم چطور ممکنه که یه آدم خودش رو اینقدر کوچیک کنه که از این طریق بخواد کسی رو نابود کنه یا حتی خودش رو بالا بکشه ؟ |
|